خدایا تو با بنده هات چیکار میکنی ؟ عشقو از کدوم آستینت درآوردی که بنده هاتو اینجوری گرفتارش کنی
این عشق چیه که همه وجود آدمو میگیره ، آدمو از خود بیخود میکنه ، آدمو متحول میکنه ، آدمو عاشق میکنه و عاشق رو هم دچار
همیشه به عاشق بودن خودم بالیدم ، با زجر کشیدناش حال کردم ، با دوریاش ساختم ، با اشکایی که واسه معشوق ریختم نفس کشیدم و زندگی کردم
ولی بیچاره قلب من ، دلم بحالش میسوزه ، اون چه گناهی کرده که باید جور منو بکشه ولی دمش گرم که منو شرمنده خودش کرد تا شرمنده معشوق نشم.
با تمام این حرفا بدون خوشحالم، بخاطر خودم خوشحالم ، بخاطر تعهدم بخاطر عاشقیم ،خوشحالم که شرمنده عشقم و وجدانم نشدم خوشحالم که قلبم وظیفشو خوب بلده ، میدونه واسه کی کار کنه واسه کی وایسه.خوشحالم که از من دستور نمیگیره و هر کاری صلاح بدونه میکنه.
بخاطر تو هم خوشحالم ،هم خوشحالم هم حسودیم میشه بهت ،چون یکی رو داری که واست جون میده ، یکی هست که بخاطر تو همه چیزشو میده بخاطر تو فنا میشه
خدایا با همه این حرفا بازم شکر ، بازم حال دادی .من میتونستم امروز واسه همه یه قاب عکس رو دیوار باشم و یه مشت خاطره خوب و بد و یه مشت فاتحه و سلام و صلوات پشت سرم .یه هفته دیگه فراموش میشدم و من میموندم و گرد و غباری که روی سنگم سنگینی میکرد. ولی تو نخواستی هرچند اگر هم این جون ناقابل رو هم میگرفتی بازم خیالی نبود چون سرمو بالاتر میگرفتم.
من روز اول جونمو گذاشتم حالا که چیزی ازم نگرفتی فقط یه تلنگری بهم زدی ولی اینو بدون از تنگلری که زدی نه ناراحتم نه ترسیدم اینم بدون مصمم ترم و خوشحال تر. میگن خیلی بچه ام ولی اینجور وقتا یه مردم یه بیدی که پشتش با هیچ بادی نمیلرزه.هیکلم کوچیکه ولی قدرت عشق تو بازومه . پس خدا نترسون باغ و از گل، نترسون سنگ و از برف، نترسون ماه و از ابر ،نترسون کوه و از حرف، نترسون بيد و از باد، نترسون خاک و از برگ ، نترسون عشق و از رنج ، نترسون ما رو از مرگ،نفسم در نمیاد ولی تو پوست خودم نمی گنجم.
توقع ندارم کسی قدر بدونه چون بخاطر دل خودمه وبه خاطر اعتقادات خودمه که این حال و روزمه ولی انتظار نداشتم بهم بگن لباس کم پوشیدی سرما خوردی اینجوری شدی. شایدم میخواست یا سر منو کلاه بذاره یا خودشو.
به قول سید علی صالحی : ری را ، آیا من از سر اتفاق زنده ام هنوز؟
حالا یا اتفاق یا حکمت خدا. شاید فرصتی باشه واسه همه.
خدایا درد زیادی دارم ولی درد حرف نیست ، درد نام دیگر من است . من چگونه خویش را صدا کنم؟
خدایا شکرت ، مطیع تو ام و عاشق تو و میدونم که تو هم عاشق منی آخه خودت گفتی من از رگ گردن بهم نزدیک تری . پس میدونم هر چی تو بگی صلاحمه و هر وقت تو بخوای من آماده.
حالا یه کار میتونم بکنم ، سرمو بالا میگیرم و میگم :
درد عشقی کشیده ام که نپرس
|